تبليغاتX
صفحات دلتنگ




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


صفحات دلتنگ

دل نوشت

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

فراموشم کن...

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 14:25 توسط من| |

میشه پات رو از زندگیم بکشی بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود* آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود* چه گمان غلط است این، برود چون نرود

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 10:41 توسط من| |

من فقط دوست ندارم، یعنی این فقط یه دوست داشتن نمی تونه باشه. البته برای من! واسه تو که فرقی نداره باشم یا نه؟ داره؟ از زندگیم حالم به هم می خوره. باز مثل همیشه! یکی و می خوام که اشکام براش مهم باشه. بفهمه چه طوری قلبم خورد میشه. یکی که بازیم نگیره. یکی که واقعی دوستم داشته باشه. اگه تموم بشه دیگه هیچ وقت عاشق نمیشم. بدترین و مزخرفترین حسی که آدم می تونه تو زندگیش دچارش بشه همینه. مخصوصا که بدونی واسه طرفت هیچ ارزشی نداری. خسته ام از همه چی! از اینکه بازیچه ی مردم باشم. از اینکه هیچ کس واسه خودم نخوادم. یکی برا سرگرمی یکی چون تنهائه یکی واسه این که بخنده. اه! از چرت گفتن خودمم خیلی خسته ام. دارم دیوونه میشم. من می خواستم همیشه کنارت باشم. اصلا مهم نیست من چی می خواستم. آره بچم، نمی فهمم. اشکال نداره هرطور می خوای راجع بهم فکر کن. اما تو خودت گفتی که یه روز میاد که تو نیستی. خوب منم می دونستم. اما حالا دقیقا دچار همون بدبختی شدم که همش مواظب بودم که نشم. انقدر بهت وابسته شدم که دارم دیوونه میشم. حالا نمی تونم فکر کنم که یهر وز نباشی. اما... اه چی دارم میگم. باید باهات حرف بزنم. اگه زبونم بند نیاد البته. احتیاج دارم صداتو بشنوم. می خوام آروم بشم. خسته ام. دوست دارم اما نباید داشته باشم. درسته؟تو اینجوری راحت نیستی. درسته؟ باید تمومش کنیم. من می دونم. اما نمی تونم یعنی هیچ طوری نمی تونم. هیچ طور
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:20 توسط من| |

شاید تو راست میگی.شاید من واقعا خیلی بهت عادت کردم. اما می دونی چیه فکر می کنم دیر شده برای اینکه بخوای کمش کنی. به تارا گفتم دارم دیوونه میشم. گفتم چرا اولش همه میگن که همیشه کنارت می مونن و هیچ وقت تنهات نمی ذارن. گفتم وقتی می خوان همه چیز رو تموم کنن می گن تو داری به خودت لطمه می زنی. می گن اینجوری برای تو بهتره. اگه یه روز من نباشم چی؟ گریه ام گرفته بود اما نمی خواستم بشکنم. تارا بهم گفت بهتره خودم همه چیز رو تموم کنم. گفت اگه جای تو بود خیلی زودتر از اینا تمومش می کرد. ویس هم درست همین حرفا رو زد. فکر می کنن که دوستی ما به هیچ جا نمی رسه. می گن دیر یا زود داره اما بالاخره یه روز تو میری و من هم خیلی بد وابسته میشم. اون وقت معلوم نیست چه بلائی سرم میاد. اما من هرچه قدر فکر می کنم می بینم امکان نداره بتونم بدون تو دووم بیارم. همه مثل خودت فکر می کنن که من دروغ می گم. که الآن داغم اینطوری فکر می کنم. هیچ کس باور نمی کنه که من واقعا اگه نباشی می میرم. بعضی وقتا واقعا احتیاج دارم یه آغوش گرم باشه که سرم بزارم روی شونه هاش و حسابی گریه کنم. بهش بگم که من می فهمم دوست داشتن چیه. می دونم همه راجع به من چه فکری می کنن. فکر می کنن که من بچه ام. که واقعا عاشق نشدم. که فقط فکر می کنم دچاراین حس شدم. اما من می دونم دارم چی کار می کنم. هیچ وقت نخواستم خودم رو گول بزنم. دور و برمم زیاد دیدم کسائی که واقعا اون طوری بودن. اما حس من فرق داره. برای اولین بار توی زندگیم یکی هست که با همه ی وجودم می خوام برای من باشه. یکی هست که حاضرم همه چیزمو به خاطرش بدم. یکی هست که حتی نمی خوام پیش کسی ازش حرف بزنم. دلم می خواد فقط و فقط برای خودم باشه. دوست دارم عینه یه بت مقدس توی قلبم بپرستمش. دوست دارم تا ابد کنارم باشه. اما اگه بخوام واقعیت و بپذیرم باید بدونم که به زودی تنهام می ذاره. نمی تونم دوریشو تحمل کنم. خیلی اوضاعم بهم ریخته. دلم می خواد تمام مدت گریه کنم برای همه ی حرفایی که شنیدم اما انگار یه سری وعده ی توخالی بودن. انگار نباید باورشون کرد. گرچه میگی هنوز دوستم داری اما فکر می کنم اگه تا اینجا پیش نرفته بود و تمومش می کردم حداقل به خودم می گفتم دوستم داشت اما به هر دلیلی نشد. اما اینجوری همه چیز خیلی بده.بدون تو همه چیز خیلی افتضاحه. زندگیم عینه جهنمه. من خیلی بی خود شدم خیلی مسخره شدم. می دونی من نمی فهمم دارم چی میگم. دارم دیوونه میشم. تارا میگه خیلی بد شدم. میگه همش می پرم به اینو اون. اذیت می کنم. باز دوباره نشستم مسیج آرچیومو دوره کردم. گریه کردم. دیوونه شدم. من دارم یواش یواش تو خودم می میرم. اینجوری نمیشه. باید چی کار کرد؟ توروخدا کمکم کن. نگو که کاری از دستت بر نمیاد. من می فهمم تو سعی می کنی. کوچکترین کلمه ات یه دنیا آرومم می کنه. دوست دارم به خدا خیلی دوست دارم.

نمی دونم چی بگم. نمی فهمم چی تایپ می کنم. اینجام شده درست مثل دیوونه خونه. اگه کسی بدونه توی ذهن و دلم چی می گذره حتما برام مجلس عذا می گیره. خیلی فشار رومه. همه جوری. از یه طرف اعتقاداتم. از یه طرف این حس مزخرف. از یه طرف خانوادم.

خیلی سخته.

دارم i really want u که james blunt خونده رو گوش می دم. خیلی دوستش دارم. فکر می کنم درسته. i really want u i really want u now no matter what i say or do the msg isnt gettin through and ure listening to the sound of my breaking heart. i really want u , u really want me but i really dont know if u can do it. i really want u

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:0 توسط من| |

تو نیستی.
چرا هر وقت که باید باشی نیستی؟
چرا من اینقدر بی چاره ام؟ چرا هیچ جوری نمی تونم جلوی دل تنگیمو بگیرم؟؟
چرا نمی خوام مزاحم  باشیم؟ چرا نمی دونم درست چیه؟ چرا نمی دونم راه درست چیه؟ چرا اینطوری شدم؟ چرا نمی دونم باید چی کار کنم؟ چرا نمی تونم به حرف دلم گوش بدم؟ باید بهت بزنگم که آن شی که باهات حرف بزنم. اما نمی تونم. چرا نمی تونم؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟ چرا دوست دارم؟ چرا اینجوری شدم؟ چرا من دیگه یکتا نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟ ها؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من انقدر از اینیکی شدم بدم میاد؟ کاشکی بودی سینا. کاشکی بودی!!!!!!!!! چرا نمی تونم بهت فکر کنم و اشکم نگیره. ببین من متأسفم که این کار رو انجام می دم. اما همین الآن مسیج میدم! میگم به آنی. نمی دونم! اه! نمی تونم! من از همه ی این حس مسخره بدم میاد. از همه چیز بدم میاد! از همه چیز متنفرم. خسته ام. خستـــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 20:26 توسط من| |

این که می نویسم برای دیروزه.

امروز بارون اومد. از پنجره ی کلاس بیرون و نگاه کردم. توی دلم گفتم:" قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟" یه هفته بود که خدا خدا می کردم بارون بیاد. عینه خر گفتم وااااااااای بچه ها داره بارون میاد. زنگ خورده بود داشتیم وسایلمون رو جمع می کردیم. ریختیم عینه چی توی خیابون. من و تارا هم رو بقل کردیم و از خوشحالی جیغ کشیدیم. روی هره های اتوبان با بچه ها نشسته بودم منتظر سرویس بارون میومد اونا چرت و پرت می گفتن، من خیس می شدم، باهاشون می خندیدم فکرم پیش یکی دیگه بود. توی دلم می گفتم:" قاصد روزان ابری داروگ می رسد باران؟" رسیدم خونه. رفتم توی حیاط. تنها بودم. نه کسی خونه بود، نه کسی رو داشتم. زیر بارون نشستم کف زمین گریه کردم، گریه،گریه، اونقدر که از خودم خندم گرفت. پاشدم. بارون شدت گرفته بود. موهام از رطوبت فر شده بودن. بوی خاک بارون خورده اونقدر مستم کرده بود که عینه یه آدم پاتیل گریه می کردم.تنها کاری بود که دوست داشتم انجام بدم. قطره های آب روی برگ درخت نارنج،بلند و بلند و بلند گفتم:" قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟" یاد تو افتادم. یعنی یادت بودم.بهت فکر می کردم،درست مثل همیشه، اونقدر بهت فکر کردم که از خودم بدم اومد. از اینکه انقدر بهت احتیاج دارم. می دونی دیگه دوست ندارم. دیگه مهم نیست که هیچ وقت باهام حرف نزنی. دیگه مهم نیست که کجایی، چرا دیر جواب میدی، چرا وقتی احتیاج دارم که باشی هیچ وقت نیستی. کار من از دوست داشتن گذشته. دیگه حتی عاشقتم نیستم. دیگه به تو احتیاج ندارم برای اینکه بهت فکر کنم.برای اینکه هر لحظه توی ذهنم باشی. برای اینکه جز تو هیچ کس نتونه آرومم کنه. من دیوونتم. شاید باور نکنی. مهم نیست. هیچ کس باور نمی کنه. من کاری به کار کسی ندارم. برای من اسمت کافیه که حالم از این رو به اون رو بشه.که دیوونه بشم.که حس کنم حاضرم به خاطرت جونمم بدم. از زندگی بدم نمیاد. دیگه تسلیم غمهاش نمی شم. دیگه ناراحت نیستم از اینکه کسی رو دوست دارم که دیگه براش مهم نیستم. تنها چیزی که برام مهمه اینکه تو وجود داری. حتی اگه برای کس دیگه ای باشی. فقط می خوام که دوست داشته باشم. همیـــــــــــــن. بارون نشد. یه بند اومد. من خیس خیس، اشکام با بارون قاطی شده بود. زجه نمی زدم. نه مثل اون روز وجودم رو به ازمحلال نرفته بود. فقط گریه می کردم. آروم، خفه، برای اینکه می تونست خیلی بهتر از این باشه. اگه تو می خواستی. اگه من می تونستم بهتر باشم. اگه اخلاقم انقدر گند نبود. اگه همه رو از خودم نمی روندم. اگه زودتر خودمو پیدا می کردم. اگه بچه نبودم. اگه می تونستم زمان رو متوقف کنم و خودم بزرگ بشم. اگه می تونستم عصبی نباشم. اگه میشد به احساساتم قلبه کنم. خلاصه که اگه انقدر افتضاح نبودم. اما حالا دیگه تموم شده. دیگه هیچ چیز باقی نمونده. اما من نمی ذارم زمین بخورم. امروز یه متنی خوندم که عاشقش شدم. و باعث شد برای اولین بار تو زندگیم احساس امیدواری کنم. اینجا می نویسمش و میگم که چی باعث شد که امیدوار بشم.

To fall in love
من عاشق شدم.
To laugh until it hurts your stomach
خیلی پیش میاد اونقدر بخندم که دلم درد بگیره.
To find mails by the thousands when you return from a vacation
پیش اومده ایملهای زیادی دریافت کنم وقتی از مسافرت اومدم.
To go for a vacation to some pretty place
خیلی وقتها به یه جای قشنگ برای مسافرت رفتم.
To listen to your favorite song in the radio
آهنگهای مورد علاقه ی زیادی دارم که می تونم از رادیو بشنوم.
To go to bed and to listen while it rains outside
هر وقت بارون میگیره صدای بارون که به پنجره می خوره رو می شنوم
To leave the Shower and find that the towel is warm
:D مامانم گاهی حولم رو می ذاره روی شفاژ و خوب گرمه دیگه:D
To clear your last exam
هر سال این تجربه رو می کنم.
To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
پیش اومده که کسی بهم تلفن بزنه که زیاد نمی بینم اما می خوام ببینمش. اما به خیلی پیش بر میگرده.
To find money in a pant that you haven't used since last year
از این بهترش برام اتفاق افتاده، توی سوراخ کیفی که می خواستم بندازم دور:D
To laugh at yourself looking at mirror, making faces
آره خوب! این دیوونه بازی ها از من بعید نیست! باورش سخت نیست که زیاد از این حرکات انجام داده باشم.
Calls at midnight that last for hours
ساعتها نه! اما حسی که تلفن نیمه شب بهت میده! 2 ثانیه اش هم 2 ثانیه است و من خوشحالم که تجربه اش کردم.
To laugh without a reason
بدون دلیل خندیدم. تا دلت بخواد. اونقدر خندیدم که دیوونه شدم:D
To accidentally hear somebody say something good about you
من از خود راضی نیستم اما خوب شنیدم. یعنی همه می شنون فکر کنم.
To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
تقریبا هرشب این اتفاق برام میفته. و وقتی این جمله رو خوندم چنان لبخندی زدم. فکر می کردم فقط خودم اینطور لذت می برم از اینکه می بین3 2 ساعت وقت اضافه دارم برای خواب
To hear a song that makes you remember a special person
این دیگه محشره. دیوونه کننده است، گریه آوره، شادی آوره، حس غیر قابل وصفیه. و اونقدر آهنگهایی هستند که ازشون با دیگران خاطره دارم که نمی تونم بشمرم از شنیدن چندتا آهنگ یاد یه فرد خاص میفتم. عالیه
To be part of a team
بودنش کافیه. حتی اگه تیم مهمی هم نباشه. خوش حالم.
To watch the sunset from the hill top
یاد کلار دشت میفتم. و اون روز توی طالقان. و خیلی لحظات دیگه ای چه بچگیم چه حالا.
To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی و بدونی که اونا عالین.
To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
اِام راجع به دیدن حرفی نمی زنم یعنی مهم گذشته نیست. مهم الآنه و من این حس رو هر وقت که با یه نفر  حرف می زنم پیدا می کنم. دلم هری می رزه، دستام یخ می کنه، زبونم بند میاد.
To pass time with your best friends
بهترین لحظات عمرم رو باهاشون گذروندم و می گذرونم...
To see people that you like, feeling happy
لذت بخش ترین لحظات وقتیه که کنارشونی. حتی غم. چه برسه به شادی.
See an old friend again and to feel that the things have not changed
من دیدم. 2 بار. و واقعا چیزی تغییر نکرده بود.
To take an evening walk along the beach
قشنگه. مخصوصا گوش ماهی جمع کردنش ;)
To have somebody tell you that he/she loves you
هی! آره اون لحظه ای که بهت می گه خیلی قشنگه. به شرطی که بعدها به حرفش شک نکنی! نه؟
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
آخ خدا از دلت بشنوه. بهترینش اینکه ی با یه احمق یاد کارای احمقانتونی بیفتین و دوتا بخندین و بخندین و بخندین.
These are the best moments of life
آره من باور دارم.
Let us learn to cherish them
می دونم. باید قدرشونو بدونم.
"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
دیگه به چشم یه مشکل بهش نگاه نمی کنم. فکر می کنم که یه هدیه است.

اینکه نوشتم از چارلی چاپلین بود. فارسیاشم توضیحات بنده.:D دیگه بارون نگرفت. اما من خیلی دلم گریه می خواد. دلم می خواد پیشم باشی. اما نیستی. هیچ وقت نخواهی بود. شک دارم حتی که دیگه باهام حرف بزنی. با این حال مطمئن باش هیچ وقت فراموشت نمی کنم. بعد توئی هم وجود نداره که کسی جسارتی کنه و بخواد جاتو بگیره. منم سعی می کنم فکر نکنم که جای من کی داره باهات حرف می زنه. چون نقش چندانی ندارم و نداشتم و نخواهم داشت تو زندگیت. بهتره خودمم خودمو مهم ندونم. اما تو یادت نره یکی هست که همه چیز هستی براش. اینا هم هیچ کدوم دروغ نیستن. چون اگه از حرفی مطمئن نباشم مطمئن باش هرگز نمی نویسمش. نوشتن خیلی با گفتن فرق داره. نوشتن ارزشش اونقدر زیاده که مثال نمیشه زد.

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 19:2 توسط من| |

خسته شدم.

 چرا بنویسم وقتی نمیای بخونی؟

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:5 توسط من| |

نمیشه ننویسم مثل اینکه

دیگه دارم کم میارم.

نمی دونن من چمه فقط میگن باید تیزهوشان قبول شی. آخه چه طوری قبول شم؟؟ من تمام این مدت درس نخوندم. من هرچی نمره اوردم از چیزایی بوده که سر کلاس یاد گرفتم. من فکرم کار نمی کنه که درس بخونم. من آخرش هیچی نمیشم. من دبیرستان که برم دیگه نمی تونم با این شیوه معدل ۲۰ بیارم. هی میاد پایین و پایین تر.

نمی دونن چمه انتظار دارن حرف بزنم. می گن چرا ساکتی؟ از چی بگم وقتی با همه ی وجودم بهتون حسودیم میشه. به اینکه انقدر خوشحالین. به اینکه کسی رو دارین که در کنارش یادتون بره چه قدر بدبختی دارین.

نمی دونن چمه انتظار دارن بخندم، خوش حال باشم. چه طوری می تونی خوش حال بشی وقتی اون روزا عینه پتک هر چند ثانیه میان تو ذهنت. وقتی حرفای دیروز و امروز آدما رو مقایسه می کنی. وقتی تصور خودتو ازشون با حالا مقایسه می کنی. وقتی می بینی چه قدر ضعیف شدی ، چه قدر بیچاره شدی. وقتی می دونی دیگه چیزی نمونده. دیگه آخرشه. امیدی نداری. فقط به روزی فکر می کنی که نیستی. فکر همه جاشو کردی. از خبر دادنش تا گریه هاش تا همه چیزش.

انتظار دارن ناراحت نشم. انتظار دارن بی تفاوت باشم. انتظار دارن برام مهم نباشه!! وقتی یکی همه ی زندگیمه اما براش مهم نیستم. وقتی خنده هاشون مال بقیه است گریه هاشون ماله من. وقتی لبخندشون ماله بقیه است داد بیدادشون سر من. وقتی می دونی هیچ کی عشق اولش و فراموش نمی کنه. وقتی می دونه تو همیشه یه پله عقبی. وقتی می دونی دلت دیگه دل نیست. وقتی از دلزدگی می ترسی. وقتی از نبودنش می ترسی. چرا ناراحت نشی ؟ چه طوری از کوچکترین حرکتی ناراحت نشی؟ چه طوری وقتی بیشتر از نفس کشیدنت برات مهمه.

دیگه نمی تونم تحمل کنم.

کاری ندارم با زندگی.

نمی خوام خودکشی کنم.

خودکشی یعنی تسلیم شدن.

من تسلیم هیچ چیز نمیشم.

فقط می خوام دیگه کاری به کارش نداشته باشم.

می خوام حرسش بدم. پشیمون شه که من و تو بازی راه داده.

زندگیم حرس می خوره؟ نمی خوره به درک.

من کار خودمو انجام می دم

تا بعد

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 21:27 توسط من| |

قرار بود بسته شه!

اما باز شد دگر باره به قولی!

تا بعد...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 17:22 توسط من| |


Design By : Night Skin