اینترنت نداریم! همه راه های ارتباطیم قطعه... گوشیم این اکتیوه.. تو نیستی... یه عمره باهات حرف نزدم. الآن به زور از خونه ی عموم آن شدم... خیلی بده.. دلم برات تنگه.. خیلی تنگم...
:(..
فکر کنم ازم ناراحتی...
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 0:56 توسط من
|
نتونستم بدون ِ چت کردن باهات برم.
خدا کنه زود بیایی..
حالم خوب نیست اصلن...
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 23:0 توسط من
|
حالم بده ، تب دارم، دارم میمیرم... نمی تونم بمونم .. میرم.
ببخشید...
فردا اگه نتونستم آن شم ولی حتمن می نویسم اینجا...
اگه بخونی خوش حالم می کنی...
شبت از الآن به خیر..
خوب بخوابی...
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 19:39 توسط من
|
بهم میریزم...
دیوونه میشم...
بعد خودم رو آروم می کنم...
دلم می خواد وقتی تو آن میشی اذیتت نکنم...
کاش می دونستم چی پیش میاد..
کاش می دونستم پشت ِ همه ی این روزای ِ برزخی ،
چه جهنمی انتظارم می کشه!
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 17:57 توسط من
|
مگه یه آدم چه قدر تحمل داره؟..
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 8:53 توسط من
|
دلم می خواد تا خود صب منتظرت بمونم.
بس که کیف میده شبایی که باهات چت می کنم.
انگار دنیا دوباره شیرین شده باشه...
ولی حیف که این قرصای ِ مزخرف سرماخوردگی دارن دیوونه م می کنن.
از ترس ِ اینکه باز سرما بخورم، دو تا رو هم خوردم،
حالا سرم داره گیج میره.
اگه تا وقتی بیایی نمرده بودم پای پی سی که هیچی،
اگه نه ،
شبت به خیر.
و ببخش که رفتم.
خوب ِ خوب بخوابی...
+
نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 0:34 توسط من
|
داره منو می کشه زمستون...
وقتی نیستی...
منو می کشه زمستون...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:2 توسط من
|
برف میاد
از اون برفا که میشینه...
و من یه طور غمگین ِ بدی هستم...
یه طور ِ خیلی غمگین ِ عجیب...
شاید چون مثل ِ همه ی وقتای دیگه ای که برف میاد
یاد این افتادم که گفتی دوست دارم یه بار زیر ِ برف باهات راه برم...
و حالا من دستم رو میگیرم از پنجره بیرون تا برف بشینه روی ِ ژاکتم،
و تو دور... خیلی دورتر از من...
هیچ خبری ازت ندارم...
ولی آرزو می کنم خوش حال باشی...
به همون اندازه خوش حال که این برف منو خوش حال می کنه...
حالا که نمی تونیم زیر ِ این برف باهم راه بریم،
می تونیم وقتی این برف میباره،
جفتمون خوش حال باشیم...
یه خوش حالی که از من بجوشه،
از تو بجوشه،
و چشم دنیا رو کور کنه...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 19:5 توسط من
|
به خودم میگم که نگران نباش،
اتفاقی نیفتاده.
لابد مجبور بود بره.
کاری داشت.
تلفن..
چیزی..
امشبم باز کار داشته.
نیومده.
ولی چی کار کنم؟
نگرانم.
و دلتنگ...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 0:12 توسط من
|
یهویی رفتی:(
شبت به خیر...
خوش بگذره بهت...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 1:10 توسط من
|